مرتضى مطهرى

313

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

4 ريشه‌هاى فكرى فلسفهء ماركس هگل پنداره گرا بود ( يعنى ايده آليست بود ) زيرا از نظر او « تاريخ » و « پندار » از هم متمايز نبودند و توسعهء هر كدام به منزلهء شكفتگى ديگرى مىبود . بر اساس اين سيستم ، « پندار » كه مظهر وحدت خدا با عالم وجود است از روز ازل به عنوان روح عالم ( برنهاده ) وجود مىداشته است و سپس در لحظه‌اى معين « از خود بىخود » و « از خود بيگانه » شده است تا به شكل « طبيعت » تجلى كند ( برابرنهاده ) ، آنگاه خود را در شعور انسان « باز يافته » است كه مرحلهء « هم نهاده » است و اين امر ابتدا به خودى خود ( تاريخ ) و سپس با تفكر ( فلسفهء تاريخ ) صورت گرفته است « 1 » . اينها اولًا هگل را « ايده آليست » مىنامند و مىدانند ، و گفتيم كه هگل فلسفه‌اى دارد كه به حسب تعريفى كه اينها مىكنند او نه ايده آليست است و نه ماترياليست ، براى اينكه مسئلهء ايده آليسم و ماترياليسم - آن‌طور كه اينها تعريف مىكنند - بر اساس اصالت يكى از ايندو است كه آيا ماده اصيل است يا ايده ؟ به قول اينها بعضى قائل به اصالت عين هستند و بعضى قائل به اصالت ذهن . ولى فلسفهء هگل بر اساس نوعى وحدت ذهن و عين است ، يعنى اصلًا او قائل به جدايى ميان ايندو نيست . حتى به آن شكلى كه الآن ما مىگوييم وجود ذهنى و وجود عينى ، كه باز قائل به دو وجود هستيم ، مىگوييم يك شىء وجودى در عين دارد و وجودى در ذهن ، او به آن شكل نمىگويد و

--> ( 1 ) ماركس و ماركسيسم ، ص 24 .